صــــــــــــــــــــــــاد

متن مرتبط با « عید آمد و عید آمد» در سایت صــــــــــــــــــــــــاد نوشته شده است

لذت های کوچک

  • نیلوبلاگ

    یکی از کارهای قبل از خواب هرشبم اینه که اول مهتابی اصلی اتاقم را خاموش کنم بعد توی تاریکی چراغ بالای سرم را تق! روشن کنم و یک کار جا مونده را انجام بدم مثل خوندن یک مطلب از روی یک کاغذ، چک کردن برنامه فردا، یا کوک کردن ساعت یا وصل کردن گوشی به شارژر! همین! انگار که کل کارهای روزم انجام شده و کل مشکلاتم توی اون روشنی کم چراغ حل شده، خیالم راحت میشه و بعد دوباره؛ تق! لامپو خاموش میکنم و باز توی فکر فرو میرم و اگه بتونم ذهنمو غافلگیر کنم میخوابم. دکتر ظریف خسته نباشید، همین که چراغ امیدی را در دل م...

    ادامه مطلب
  • تایمر

  • نیلوبلاگ

    آماده، همه بگین سیییب! سه، دو، یک! بعد یک نفر با عجله خودشو کنج عکس جا میکنه همه میخندیدن و یک تصویر، یک خاطره، یک روز خوش برای همیشه ثبت می شد! سالها بعد وقتی عکس را میبینی همه چیز برات زنده میشه، درخت پرتقال کنج حیاط، ظرف ماست و سوختن پای عمو، بچه ها که الان بعد از بیست سال همه بزرگ شدن، بزرگترها که پیر شدن و خیلی چیزهای دیگه.اما عکس سلفی؛ چیزی که این روزها خیلی باب شده و دقیقا مشخص نیست چطور کم کم بین مردم باب شد و حتی بین سوپر استارها و سیاست مدار ها هم دیده میشه! سلفی یعنی خودی یعنی من تنها...

    ادامه مطلب
  • محرمیت

  • نیلوبلاگ

    محرمیت این نیست که فقط یک صیغه خوانده بشه و اصطلاحا دو طرف به هم محرم بشن یا اصلا محرمیت این نیست دو جنس مخالف به هم محرم بشن! محرمیت از نظر من یعنی درهای دنیای من به روی تو باز است تا زمانی که حد خودت را بدانی تا زمانی که رازدار و امین من باشی، یعنی من به تو اعتماد دارم و تو به من! وای به روزی که این محرمیت شکسته شود، دو طرف بر هم حرام شوند. دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش وان گهم در...

    ادامه مطلب
  • بیایید...

  • نیلوبلاگ

    بیایید یک قول هایی بدیم! قول بدیم تا وقتی که کتابهایی که خریدیم را کامل نخوندیم کتاب دیگه ای نخریم! قول بدیم اگه وقت یا میل به خوندن اون کتاب ها را نداریم به کس دیگه ای بدیم تا بخوندشون! قول بدیم به جای تلف کردن چندین ساعت از وقت مون پای اینترنت و خوندن متن های صد من یک غازه شبکه های اجتماعی، یک کار مفید انجام بدیم! یک کتاب بخونیم... (جای خالی) ----------------------------------------------------------------------------------------------------------- اما تب و تاب داغ انتخابات در این روزها! بیا...

    ادامه مطلب
  • آخر قصه

  • نیلوبلاگ

    آخرین روزهای سال 94 مثل برق و باد میگذرن، به نظرم میاد که خیلی زود گذشت ولی وقتی دقیق نگاه میکنم میبینم سالی بود پر از پستی و بلندی پر از روزهای سخت و گاها آسون! پر از خاطره پر از آدمهایی که از کنارشون رد شدی یا از کنارت گذشتن و سطری یا صفحه ای بر دفتر زندگیت نوشتند و توی خاطرت همیشگی شدن. سالی پر از تجربیات تازه که گرون به دست اومدن ولی تبدیل به ستون های زندگیت شدن.خلاصه اینکه سال پری بود! پر از همه چیز. سال 94 به من نشون داد که یکسال زمان کمی نیست و اگه فرصت هاتو از دست ندی اونوقته که از زندگی...

    ادامه مطلب
  • سفر به هندوستان قسمت نیم!

  • نیلوبلاگ

    هندوستان! کشوری که فیلم ها و سریال هاش از قدیم به هر مناسبتی مهمون صدا و سیما بودن و یک تصویر از مردم اون کشور توی ذهنمون ثبت کردن، مردمی شاد، احساسی، مهربون و گاهی هم با کمی خرده شیشه و خباثت.ماجرا از بهمن ماه سال 94 شروع شد وقتی که چند تا از دوستان از برنامه شون برای سفر به هندوستان خبر دادن؛ چون قبلا باهاشون تجربه سفر داشتم میدونستم هر جای دنیا بریم کنارشون خوش میگذره و بعد از کمی تحقیق و دو دو تا چهارتا کردن توافق کردیم که هفته اول فروردین راهی این سفر بشیم.xa0 کارهای پیدا کردن تور و رزرو بل...

    ادامه مطلب
  • خستگی

  • نیلوبلاگ

    وقتی توی زندگی چیز جدیدی برای نوشتن توی دفتر خاطراتت نداشته باشی؛ وقتی شوقی برای فکر کردن به فرداهات و میلی به مرور روزهای گذشته ات نداشته باشی، کم کم یک غم و خستگی میاد سراغت که مثل لکه های سیاه ته یک استکان چای کهنه همیشه همراهت میمونه؛xa0چه پر از چای تازه دم و لب سوز باشی و چه خالیه خالی باشه! همیشه باهاته و وقتی تنها میشی خودشو نشون میده.خیلی روزه که دنبال یک پاک کننده خوب میگردم که اون لکه های سیاه را پاک کنم....

    ادامه مطلب
  • عید آمد و عید آمد

  • نیلوبلاگ

    ماه رمضان ماه مهمانی خدا تمام شد، بعضی ها میگن درهای رحمت خدا بسته شد، ولی مگه میشه خدا درهای رحمتش را به روی بنده هاش ببنده؟ در و دیوار اینجا را خاک گرفته و خیلی وقته که دیگه فرصت نمیشد سری به دوستای خوب مجازیم بزنم و پستی اینجا بگذارم xa0تا امروز که تنها روز تعطیلیم به مناسبت این عید فرخنده است؛ عید تون مبارک. بعد از نزدیک به دو سال حضورم در مترو بالاخره ایستگاه W7 رو به اتمامه و طبق قول و قرار ها تا حداکثر سه ماه دیگه باید ایستگاه را تحویل بدیم، خیلی ها ناراحتن که کار تموم میشه ولی من که دیگه...

    ادامه مطلب
  • صــــــــــــــــــــــــاد

  • نیلوبلاگ

    مــــــــــــــــــادر! واژه ای که حتی خوندنش هم حس آرامش میده بهت. تنها کسی که بی هیچ دلیلی عاشقته و قلبش برات میتپه.سه روز پیش وقتی پشت در اتاق عمل روی ویلچر میبرنش و اشک توی چشمهاشه، انگار که نفست میره. xa0چهار ساعت میگذره و تو حس میکنی انقدر بزرگ شدی که بتونی بغضتو پنهون کنی و به بقیه انرژی بدی، حتی وقتی که بخاطر خونریزی زیاد دوباره عزیزترینتو بر میگردونن توی ریکاوری و یک ساعت دنیات تیره و تار میشه تا برشگردونن توی بخش. ساعت ده شب به پرستار میگی تشنه است و میگه اگه هوشیاری کامل داره میتونید ...

    ادامه مطلب